#شصت و نه
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
کانورسیشنمان را باز می کنم و زل می زنم بهش. این شبها زیاد این کار را می کنم. بسکه دلتنگی و تنهایی روی قلبم فشار می آورد و دستانت دور است، آغوشت دور است و من تنها همین صفحه ی کانورسیشن را دارم که وقت تنهایی و دلبریدگی از دنیا زل بزنم بهش و حرف بزنم. قبلترها، خیلی قبلترها که دلم می گرفت و کسی دور و ب
#هفتاد
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
از اهداف سال جدید : پیدا کردن درآمد مستقل واسه زندگیم.برچسبها: فرفروک + نوشته شده در xa0پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶ساعتxa011:50 PMxa0 توسطxa0violetxa0 |xa0
#هفتاد و یک
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
روزهای اردیبهشت زیادی شلوغ اند، پُر از تولد پُر از اردو، پُر از امتحان، پُر از آمادگی برای امتحان. روزهای اردیبهشت امسال را با غمِ یک نامه کذایی شروع کردم و در پنجمین روزش نشسته ام توی خانه ی خودمان و چای می خورم و بعد از مدتها وبلاگم را آپدیت می کنم و وبلاگ می خوانم و فکر می کنم همین چندماه دیگر م
#هفتاد و دو
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
به سرسبزیِ شهر نگاه می کنم. انگار این باران از من می پرسد که دراین شهر ماندگار خواهی شد؟ و هر بار، هربار که این سرسبزی، این اعتدال، این گاهی شرجیِ هوا را حس میکنم بی مکث اما با غم اعتراف می کنم که دراین شهر نخواهم ماند. مگر جستجو را برای هم سن و سال های من نگذاشته اند؟ مگر عاشق شدن و رفتن و پیوستن
#هفتاد و سه
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
فرضِ خودت تو موقعیت های دوستات وقتی اون موقعیت برات امکان پذیر نیست یا اصلا تو آدمی هستی که مدلِ فکرت و رفتارهات توی اون موقعیت کاملا متفاوته بدترین و وحشتناک ترینِ قیاسِ ذهنیِ ممکنه. دور باشد، دور باشد. برچسبها: شت+ نوشته شده در xa0یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa08:19 PMxa0 توسطxa0violetxa0 |xa0
#هفتاد و چهار
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
در بیست و سه سالگی تصمیم گرفتم ماه رمضان را روزه بگیرم تا لاغر شوم. همین چند مدت قبل موهام را رنگ کردم تا کمی تغییر کنم و از طرفی موهای سفیدم، قهوه ای شوند. همین روزها نگرانِ وضعیت استخدامی ام هستم و کم دانشی مرا می ترساند و وضعیت کشور و انتخابات نگرانم می کنند و باعث می شوند به فکر فروروم. این نگر
#هفتاد و پنج
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
به جانش غر زده بودم و میفهمیدم که اینها غرهای وقتِ تنهایی و دلتنگی ست. میخواستم بخوابم تا خوابها حواسم را پرت کنند. دلم از غر زدنهایم گرفت، آنلاین شدم و قبلش در دلم هزاربار بوسیدمت و عذر خواستم.برچسبها: بیلیبیلی, شت+ نوشته شده در xa0پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa010:49 PMxa0 توسطxa0violetxa0 |xa0
#هفتاد و شش
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
فکر می کنم چندتا آدم توی زندگی من اثرگذار بودن؟ بخاطرشون ذوق داشتم؟ میدونستم پشتم رو خالی نمیکنن. چند نفر؟ کم کم کم، خیلی کم. حتی اگر صادق باشم باید بگم گاهی پدر و مادرم با همه ی تلاششون اونطور که میخواستم هوام رو نداشتن. ای کسایی که هوای دلم رو دارین، کسایی که سعی می کنم هوای دلتون رو داشته باشم.
#هفتاد و هفت
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
xa0این غده ی ریز روی نرمه گوش و این اضطراب تقسیم بندی و دوری و دلتنگی و فلش بک های ذهنی حالم را نزارتر از آنچه باید کرده اند. ترس و اضطراب و دلتنگی و تنهایی، هرکدام به تنهایی چند روزی زمین گیرت می کنند. حال آنکه همه شان را درین خرداد تجربه می کنم. برچسبها: شت+ نوشته شده در xa0جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ساعتxa...
#هفتاد و هشت
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:04
ته مانده شربت توت فرنگی که مامان درست کرده را در آب سرد می ریزم و زندوکیلی پلی می کنم. خوابگاه در تنهایی جورِ دیگری می چسبد. xa0جلد یک و دو کلیدر را تمام کردم و کتاب را گرم گرم کنار باقی جلدها گذاشتم و جلد سه و چهار را برداشتم تا بخوانم. قلبم گرمِ دیدن یار است و مغزم گرمِ کلمات دولت آبادی. دلگرمم و ...
#بیست و یک
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 19:46
زندگی گروهی را دوست ندارم. نه اینکه دوست نداشته باشم ها، زندگی ِ گروهی که آدم هایش را خودم انتخاب نکنم را دوست ندارم. راستش سخت می گذرد، مقاومت را یاد میگیری اما نمی دانی برای چه مقاومی و چرا اینهمه منعطف شده ای؟ چرا از خودت می زنی و علایقت را کنار می گذاری تا دعوایی راه نیفتد و همه چیز به خوبی و خو...
#بیست
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 12:16
هم اتاقی ها نشسته اند برای یارهایشان شالگردن می بافند. بعضی ها تازه کار و بعضی ها هم بلدِ کارند. من نه تازه کارم نه بلد کار، روی سکوی متوسطی ایستاده ام که میلِ زود زود بافتن و تمام کردن ندارم. دلم می خواهد یکی یکی رج ها را با فکرت ببافم و هی خاطره ی لحظه هایی که نیستی را بریزم پای بافتی که دور گردنت...
#نوزده
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 10:33
سه ساعت تمام مُخم خورده شده بود. سه ساعت تمام لال شده بودم و هی خودم را توی زندگی آیدین و آیدا و اورهان و جابر و مادرشان و دانای کل داستان غرق کردم تا آرام و لال بمانم. گوشی به دست ماریو بازی می کردم و محکم تر روی قسمت پریدن را لمس می کردم مبادا داد بزنم که چرا لال نمی شوید؟ چرا اینقدر احمق شده ام ک...
#هژده
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 0:34
باران می بارد و دلتنگی، دریای خاکستریِ ملایمی ست که پرنده های آبی بر فرازش پرواز می کنند. سلکشنِ آهنگ هات را پلی می کنم که می خواند: see the world in green and blue...
#هفده
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 17:46
مغزم پر از سواله، سوالایی ازین دست که ارشد چی بخونم؟ رشته ی خودم رو یا تغییر رشته رو، اگر تغییر رشته آیا آ.پ قبول میکنه؟ حمایت میکنه؟ اگه تغییر رشته ندم تا سی سال تو همین آ.پ بمونم ینی؟ تغییر رشته ای که میدم بجز یه کمکی زیست داشتن و حالت درمانیش، چی داره؟ یکی بیاد به من جواب بده :(((
#شونزده
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 3:58
آفتاب پاییز دلتنگ است و امیدوار. این روزها انگار بخشی از من آفتاب پاییز است. دلتنگِ امیدواری که لبخند می زند و زندگی می کند و چایی می خورد و سر کلاس های دانشگاه حواسش را می دهد به حرفهای استاد ولی چشمهاش می روند پیِ برگ های زردی که بی صدا از شاخه ها جدا می شوند. اصلا همین جدا شدن های بی صدا، همین خد...
#پانزده
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:39
میام تا «با صد هزار دیده تماشا کنم تو را» xa0
#چهارده
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:07
هیچ جز دلتنگی...
#سیزده
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:46
دلم می خواهد دستهام را باز کنم و به وسعت همه ی این دوری ها عشق را در آغوش بکشم و نفس نفس نفس بزنم.
#دوازده
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 16:39
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت