#صد و شانزده
-
تاریخ: 1396/12/23 ساعت: 10:53
[unable to retrieve full-text content]وقتی تو باز می گردی کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است...
#نود و شش
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
خانه ساعتِ نه خاموش می شود. تمام پاییز و زمستان اینطور می گذرد. خاموشی هم جز حَل شدن خودت در خودت چه چیز به همراه دارد؟ آنوقت اگر آهنگ ها، فیلم ها و کتاب ها نباشند چه می شود؟ لابد مغز آدمی می افتد پایین تخت و ناگهان منفجر می شود.xa0برچسبها: فرفروک
#صد
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
[unable to retrieve full-text content]دوماهی که گذشت هیچ برنامه ای نداشتم. آخر هفته ها رفتم تهران. اول هفته ها تهران بودم و وسط هفته ها کارمندی بودم که صبح ها معلم و عصرها کارمند بود. دوماهی که گذشت سخت بود و خستگی اش، آخ از خستگی اش...
#صد و یک
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
#صد و یک دوست دارم مربیِ فبک باشم. ازین جهت که بتوانم به سوالات دانش آموزانم جواب دهم و البته آنها را به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن و در کنارش کنکاش در خودشان تشویق کنم. دوست دارم مربی فبک باشم اما چرا دوره ی مبتدیِ آن یک میلیون تومان است؟ :(برچسبها: قُر + نوشته شده در xa0سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ساع...
#صد و دو
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
عکاسی را دوست دارم. البته در زندگیِ من دوست داشتنِ هنر تازه و نو نیست. من همان دختری هستم که ترم چهارم لیسانس تصمیم داشت انصراف بدهد و برود هنر بخواند. اما حالا دارم با رتبه ی خوب ارشد رشته ای را می خوانم که سررشته ی زیادی از آن ندارم. عکاسی را دوست دارم و از خودم بیش از هر کسی عکس می گیرم. زندگی ام...
#صد و سه
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
آذرماه پارسال در گیر و دار دانشجو معلم بودن تصمیم گرفتم هنر را رها کنم و دانشجوی ارشد باشم. انتخابی که برایم دور از انتظار بود. سد های پیش رو زیاد بود و بزرگترین سد عدم علاقه خودم به درس خواندن بود. از روانشناسی بالینی شروع کردم و نهایتا به فلسفه تعلیم و تربیت رسیدم. شبهای زیادی را در ناامیدی درس خو...
#صد و چهار
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
#صد و چهار قدم زدن، حتی اگر دو سه ساعتی طول بکشد، از بزرگترین درمانگرهای روح و ذهن من است.برچسبها: فرفروک, دلخوشی ها کم نیست + نوشته شده در xa0جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ساعتxa05:49 PMxa0 توسطxa0violetxa0 |xa0
#صد و قلب
-
تاریخ: 1396/9/25 ساعت: 20:09
[unable to retrieve full-text content]هر روز که می گذره سعی می کنم انتظارم رو از آدمها کم و کمتر کنم. چیزی نمی گذره که من واقعا تنها می شم. دارم انتخاب می کنم بین تنهایی محض و تنهایی نسبی
#نود و هفت
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 22:17
یک روز و چندساعت است که باران بی وقفه می بارد. شهر کوچکمان پُرباران ترین شهر جهان شناخته شده است و دختری که هفت و پانزده دقیقه ی صبح -بی خبر از تعطیلی ها- با کیفی پُر از برگه ها و طرح درس ها دنبال تاکسی می گشت، من بودم. دختری با پاچه های خیسِ شلوار ک
#نود و هشت
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 22:17
[unable to retrieve full-text content]از که بگریزیم؟ از خود؟xa0ای محال مولانا
#نود و نه
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 22:17
به آوا گفتم که این روزها سرگردانِ جاده ها هستم. یک سرگردانِ دلتنگ یا شاید یک دلتنگِ سرگردان. این روزها خودم را چطور توصیف می کنم؟ نمیدانم. مجالِ دلتنگی ندارم و حفره درون قلبم پُر نمی شود. تمام روز ذهنم درگیر کارهایم است که تمامی ندارند و تمام مدتی که
#نود و قلب
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 12:56
[unable to retrieve full-text content]تو روزایی که وبلاگ نویسی خاک میخوره شروع کردن بیهوده ست؟
#هشتاد و شش
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
سایت های کتاب، سایتهای مقالات، سایت های پژوهشی، سایت های هنری و کاردستی و شاید شعر همه ی چیزی ست که اگر تلگرام و اینستاگرام - نمایش آنچه دارم و هستم- نباشند به دنبالشان می روم تا چیزی شوم که از درون می خواهم باشم. برچسبها: دلخوشی ها کم نیست+ نوشته شده در xa0پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶ساعتxa03:49 PMxa0 توسطxa...
#هشتاد و هشت
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
آسمان آبی، خنکی بعد از باران یا بویِ خاک، چای خوش طعم یا سکوت، هیچ کدام برای معنایی ندارند وقتی قلبی زخم خورده دارم و هیچ آشنایی که دستش به یاری دراز شود ندارم. هر شب به خودم می گویم که تو هستی و هرجا هستی باش، فقط باش... برچسبها: فرفروک, بیلیبیلی+ نوشته شده در xa0جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶ساعتxa08:50 PMxa0 تو...
#هشتاد و نه
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
وقتی تایپ می کنم نیازی ندارم به صفحه ی لپ تاپ نگاه کنم. انگشتهام جای حروف را بلدند و این را مدیون علاقه ی زیاد دوران کودکی ام به تایپ کردن هستم و البته در مرحله ی دوم به کیبوردم که حروف فارسی رویش هک نشده اند. گفتم که نیازی به نگاه کردن به کیبورد ندارم، اما وقتی در تاریکی شبهای اتاق شروع به تایپ کر
#نود
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
[unable to retrieve full-text content][... نمی دونم کی بود که می گفت تو شب همه چیز واضح تره. پررنگ تر و وحشی تر. وقتی شبا خوابم نمیبره و به یه سری چیزا فکر می کنم اونا رو واقعی تر از همیشه می بینم. واقعیت هایی که توی روز چندان دردناک نیستن یا انگار پوشیده شدن. اما توی شب، لُخت به نظر می رسن و همین د
#نود و یک
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
از این گونه بی اشک به چه می گریی؟ مگر آن زمستان خاموش خشک در من است. به هر اندازه که بیگانه وار به شانه برت سر نهم سنگ باری آشناست سنگ باری آشناست غم. xa0 احمد شاملو + نوشته شده در xa0یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶ساعتxa011:59 AMxa0 توسطxa0violetxa0 |xa0
#نود و دو
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
تابستان 95 را در اتوبوس و فست فود گذراندم. ساعت هفت و نیم/هشت غروب از اتوبوس پیاده می شدم و با کولهxa0 -و گاهی چمدان - به نزدیک ترین فست فودِ میدان می رفتم و پیتزا یا چیزبرگر سفارش می دادم و تا حاضر شدن غذا منتظر می ماندم. درحالی که اکثر موارد گوشیم فقط بیست و چند درصد شارژ داشت و هیچ کدام از سه چرا...
#نود و سه
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
بعد از چندماه با دوستی قدم زدم، حرف زدم و حتی آه کشیدم. کنار دریا نشستیم و به مسافرها، به گرمی هوا و به روزهای آینده خیره شدیم. گاهی داشتن آدمها، نزدیک و بی واسطه یِ حرف و اینترنت و ازین دست، بزرگترین حالِ خوب است. گاهی داشتن آدمهای خوبِ درست توی زندگی، بزرگترین شانس است. یا اصلا، داشتن آدمهای خوبِ ...
#نود و چهار
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:39
xa0روزهای ندیدنش با آرزوی دیدن در عین گذران زندگی عادی می گذرند. زمزمه ی دیدن و ملاقات که می پیچد، شوق دیدنش قلبم را پُر می کند. آنهنگام که می بینمش، آرام ترین، خوشحال ترین و عاشق ترین آدم روی زمینم. جدا که می شویم، یکی دوساعت که می گذرد چیزی شبیه موریانه به جانم می افتد. دلتنگی، دلتنگی و دلتنگی ست ...