خرید بک لینک
روز سختی بود، انقدر سخت که در اداره دعوامون شد و ساعت دو که به خانه رسیدم با درد قلب شدید تا ساعت شش خوابیدم. روز سختی ست که هنوز هم قلبم درد میکنه و فکر میکنم چرا انقدر این فضای کاری سخت و سخت تر مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

تقریباً تمامی امروز را خوابیدم. از دوستانم دوری می کنم چراکه رنج قلب مرا؛ آنطور که خودم درک می کنم، نمی دانند و هیچ تلاشی برای درکش هم نخواهند کرد. شاید دیگر از دست دادن آنها برایم سخت و سهمگین هم نباادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

من فوبیای دندونپزشکی داشتم. نه اینکه ازون آمپولهای گنده بترسم یا متههاشون منو به وحشت بندازه، که من آدم تحمل درد و رنجم. من از دندونپزشکی میترسیدم چون قدرت من برای نفس کشیدن فقط با دهانم بود و دنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

تمام دیشب بارون شدید می بارید. این نوع باریدن بارون منو مضطرب میکنه. وقتی 8 سالهم بود سه شبانه روز بارون اومد و جوی آب کنار خونه رو تبدیل کرد به رودخونهای خروشان و باعث شد نصفهشب دیوار حیاطمون رو تخریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

قسمت اول:تمام دیروز رو سرکار بودم و فکر میکنی چه شد؟ انتهای ساعت کاری متوجه حسادت عجیب زنی چهل و سه/چهار ساله به خودم شدم. کسی که بیست و شش سال سابقهی کاری داره. اصلاً اهل شهر ما نیست و درحالی که شوهرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

به افسردگی وحشتناکی دچار شدم. این حال عجیب داره کم کم تحلیلم می بره و خستگی دائم برام میاره. در کنارش مسئولیتهای بزرگی روی دوشم افتاده که از پسشون برنمیام. در حقیقت همیشه دوست دارم یه گوشه دراز بکشم و با گوشی بازی کنم. شاید هم تنها کسی که متوجه این تغییر حالت و فلج شدنم باشه فقط و فقط خودم هستم. و شاید قصه از همینجا برام عمیق و دردناک میشه که فقط خودمم و خودم...

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

حالا خوب میدونم که دارم علائم افسردگی رو از خودم نشون میدم. بیمیلی به آدم ا و فعالیتهایی که هم توشون بهترین هستم و هم بهشون علاقه دارم بزرگترین نشونهی افسردگی منه. آشفتگی شغلی و عاطفی هم نشونهی دیگه شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

ما که اهل این سرزمین هستیم، با ترس عجین شدیم. جزوی از پوست و خون ماست. ترس از دست دادن کسی که دوست داریم بخاطر جبر جغرافیایی، اقتصادی و اجتماعی... جبر غیرفعال شدن اینترنت و تنها پناهگاهی که داریم. ما که اهل این سرزمینیم چیزی جز نابودی رو درک نمی کنیم...

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:29

آشفته ترین ذهن دنیا خودش را توی کله ی من قرار داده است. این را برای این می نویسم که از پس یک برنامه ریزی ساده هم بر نمی آیم. تابستان شروع شده، قرار نیست مداوم سر کار بروم، دخل و خرجم برابر نیست، کارهای بسیاری دارم و اولویت هایم را گُم کرده ام. همه چیز به یکدیگر وابسته هستند و نمی توانم پرونده یک چیز را ببندم و پرونده ی دیگری را باز کنم. بیش از هر چیز به مشورت نیاز دارم. مشورتِ یک ذهن مهندسی که هزاران اتاق دارد.

*آشفته ترین ذهنِ خلاق دنیا توی کله ی من است.

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:02

آخرین باری که اینجا نوشته ام، دی ماه نود و هفت است، بی انصافی ست اگر بگویم دست از نوشتن کشیده ام که نوشتن اگر هوایِ نفس کشیدنم نباشد، سویِ چشمانم که هست. اصلا طوری که در مغزم با خودم حرف می زنم، چیزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:02

قصد کرده ام پایان نامه را بنویسم، دیوارهای دو مدرسه را رنگ آمیزی کنم، کلاس جادویی را از سر بگذرانم و در تمامی اینها خودم را پیدا کنم. برای خودم کارگاهی بسازم از آنچه دوستش خواهم داشت و جز دیدن یار، هیچ چیز سر ذوقم نیاورد.

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:02

چای نوشیدن را، چایِ با لذت نوشیدن را بعد از خودم، کنار تو یافتم. جایی که زمان می ایستد، موج ها آرام می شوند و آنچه شنیدنی ست صدا و لبخند توست. از جسارت قلبم در کنارت می ترسم و قلبم ازین ترس تغذیه می کند، پروار می شود و به تماشای سرگشتگی ام می نشیند. گرمی دست هات و نوازش چشمانت را دوست دارم و از شوق شاید، چشمانم پُراشک می شود.

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:02

در زیباترین نقطه ی خانه نشسته ام که امید بریزد به جانم و زندگی جریان یابد.

*حذف تلگرام و اینستاگرام حسابی حالم را خوب کرده بود تا اینکه مجبور شدم دوباره نصبشان کنم.

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:02

آدم باورش نمیشه اما واقعا یه برهه هایی از زندگیش برای همیشه اون رو طلسم می کنن. من الان طلسمم، تو الان طلسم شدی. جفتمون به یه جادوگر احتیاج داریم. پس چرا بهمون میگن دوره جادوگرا تموم شده؟

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 12:56

آرزوم این بود که بتوانم سکوت کنم و در ذهنم هیچ کلاغی قار قار نکند...

برچسب: نویسنده: آرمان جعفری تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 12:56

صفحه بندی