#صد و دو

تعرفه تبلیغات در سایت

عکاسی را دوست دارم. البته در زندگیِ من دوست داشتنِ هنر تازه و نو نیست. من همان دختری هستم که ترم چهارم لیسانس تصمیم داشت انصراف بدهد و برود هنر بخواند. اما حالا دارم با رتبه ی خوب ارشد رشته ای را می خوانم که سررشته ی زیادی از آن ندارم. عکاسی را دوست دارم و از خودم بیش از هر کسی عکس می گیرم. زندگی ام در تنهایی می گذرد. تنهاییِ مکانی و خالی از آدمی که دوستش دارم. پس بسیار از خودم عکس می گیرم و روزهاست بجایِ ستاره ی توی چشمهام، پرده ی نازک اشک خودش را نشان می دهد. چرا؟ چون دردِ روزهای هجده سالگی ام در روزهای بیست و سه سالگی خودش را نشان داده و نمی دانم سر به کجا بگذارم پس هر بار بالش و خواب را انتخاب می کنم.

حالا که اینها را می نویسم سخت در تلاشم که شبیه چند ساعت قبل بی وقفه اشک نریزم. سعی می کنم به گفته ی استاد عمل کنم و زاویه ی دیدم را عوض کنم. سعی می کنم این روزهایِ تنهایی را باور کنم و این زندگی نکبتی را سفت و سخت ادامه بدهم. زندگی چنان می گذرد که خودم را در فضاهای ناامن و خسته می بینم. معلم مدرسه هایی هستم که باید خلافِ عادتم برخورد کنم و نق نق مدیر و معاون بشنوم. غروبها جایی کار می کنم که خلوت ترین جایِ این شهر است. ساختمانی دو طبقه که در تنهایی قفل هاش را باز می کنم و در تنهایی در و پیکرش را قفل می کنم. مامان همه ی وسایلم را با نظم خودش جابجا می کند و من حتی پا نمیشوم برم توی آشپزخانه تا داد و هوار کنم و بگویم این یک وجب جا را برای من بگذار. خوابگاه شلوغ است و بعد از چهارسال زیاد حال و هوای خوابگاه ندارم.

اینها را که می نویسم پرده ی اشک نازک و نازکتر می شود و من فکر می کنم کجا می شود درد را نوشت؟ درد خودش را بینابینِ کلمات عادی قایم می کند. اصلا مگر این رنج ها جز خراشیدنِ قلبِ ما کار دیگری دارند؟ رنج را برای نوشتن توی دامن ما انداختند؟


برچسب‌ها: فرفروک, قُر
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:09
برچسب‌ها :