#صد و سه

تعرفه تبلیغات در سایت

آذرماه پارسال در گیر و دار دانشجو معلم بودن تصمیم گرفتم هنر را رها کنم و دانشجوی ارشد باشم. انتخابی که برایم دور از انتظار بود. سد های پیش رو زیاد بود و بزرگترین سد عدم علاقه خودم به درس خواندن بود. از روانشناسی بالینی شروع کردم و نهایتا به فلسفه تعلیم و تربیت رسیدم. شبهای زیادی را در ناامیدی درس خواندم. می نشستم توی اتاق مطالعه ای که خالی از دانشجو ها بود یا اگر دانشجویی بود در حال نوشتن کارورزی یا خواندن زبان بود. یادم است جایی از قول شوپنهاور نوشته بودم :" جهان تصور من است." و دور و بر این جمله زمین و ماه و خورشید کشیده بودم. تصور من لطیف و رنگی و مهربان بود. جهان سخت و نامروت و بی انصاف بود و من در تمام طول روز این خاکستریِ دوست نداشتنی را زندگی می کردم و با اینهمه ساعت نه تا یک هر شب ( بجز بعضی شبها) می نشستم پای کتابهای مدرسان شریف و ناامیدانه درس میخواندم.

روز کنکور سرما خوردم و بعدش تب کردم. چندماه بعد جواب کنکور آمد و رتبه ام خوب بود. چندماه بعدتر دانشگاهی قبول شدم که دومین انتخابم بود و هرگز گمان نمی کردم قبول شوم. یک ماه و نیم بعدش هم در حال کلنجار رفتن با محل کارم گذشت. نهایتا رسید به این روزها، که دانشجو بمانم و معلمی نیمه کاره باشم و مسافر تمام وقتِ جاده چالوس شوم. یک روز می آیم می نویسم که من راضی ام، من از تمام چیزهایی که هستم راضی ام، اما حالا زود است. حالا نیمی از آنچه آرزویش را دارم نیستم.


برچسب‌ها: فرفروک
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 20:09
برچسب‌ها :