#هشت | بلاگ

#هشت

تعرفه تبلیغات در سایت

از امتحانات ترم تابستان که برگشتم خانه، هیچکدام از درختهای باغِ آنور رودخانه را ندیدم. عوضش هیکلِ بی ریخت خانه ای با پنجره های عمودیِ آبی و دیوارهای رطوبت زده جلوی چشمم بود که بیست سال به طرز راز آلودی دوست داشتم بروم داخلش را ببینم بسکه قدیمی و پر از حس خوب بود. اما حالا... باغِ سنگفرش شده ی بدون درختی را می دیدم که پارکینگ شده و صدای جرثقیل ها، کامیون ها و دادوبیداد کارگرها و سرکارگرها جای صدای پرنده ها را گرفته بود. 

پارکینگ را پسر همسایه درست کرده، جدایِ سرمایه های پدربزرگِ پولدارش که همه را دود کرد این باغ آخرین سرمایه خودش و امید ما بود، اینکه می گویم ما بخاطر درختها و خاطرات بیست و چندساله مان با این باغ است نه به سبب رسیدن پولی، چیزی... پارکینگش کرد که سرمایه باشد لابد، هی آدمها با ماشین ها بیاییند ساعتی سه تومن بدهند و فیش بگیرند و  داد قال کنند و ما درحالی که عصرانه می خوریم صدای حرکت چرخ ماشین بین سنگریزه هایی که هنوز به خوردِ خاک نرفته اند را بشنویم و عصبانیت مادری که بچه ی خردسالش را صدا می زند مبادا ماشینی که تازه رسیده لهش کند، تف شود توی چایی مان.

دیدنِ نابودی این باغ بعد از دیدن نابودیِ باغ خانه ی بابابزرگ غمگینم کرد. زمین های تقسیم شده و بعد پاکسازی شده و آپارتمان های بی در و پیکر و ساختمان های تجاریِ پیش فروش و پول و پول که توی جیبهایشان می رود و آرامش و خاطراتی که گرفته می شود...

...
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 1:39