#نوزده

تعرفه تبلیغات در سایت

سه ساعت تمام مُخم خورده شده بود. سه ساعت تمام لال شده بودم و هی خودم را توی زندگی آیدین و آیدا و اورهان و جابر و مادرشان و دانای کل داستان غرق کردم تا آرام و لال بمانم. گوشی به دست ماریو بازی می کردم و محکم تر روی قسمت پریدن را لمس می کردم مبادا داد بزنم که چرا لال نمی شوید؟ چرا اینقدر احمق شده ام که آمده ام بین شما؟ هی لال شدم... هی لال ماندم تا برسم به اتاق و با دیدنِ جای خالی هم اتاقی ها اشکهام سُر بخورند... بیفتم روی تخت و هق هق کنم که ای وای که ای وای... که چرا شبیهشان نشدم؟ چرا بعد از سه سال زجر می کشم؟ چرا راه پس و پیش ندارم؟ و تمام تنهایی و فشار با هر هق هق پرت می شدند بالا و محکم تر می افتادند روی شانه ام...

بعد با دست نارنگی پوست کندم تا عطرش بپیچد توی اتاق و حالم خوب شود و هر پَر نارنگی را با کلی بغض، با کلی توجیه نمی شود و تحمل کن و زندگی همین است قورت دادم و آمدم بنویسم بخدا نمی شود. بخدا خدا قالب نیست که می کنید توی حلقومم، بخدا خسته شدم از بس لال ماندم، بخدا سه سال، سه تا سیصد و شصت و پنج روز است که با شما که زبانتان را نمی فهمم و زبانم را نمی فهمید زهرمار شد...

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 10:33
برچسب‌ها :